«1اینک روز خداوند میآید و غنیمت تو در میانت تقسیم خواهد شد.2و جمیع امّتها را به ضد اورشلیم برای جنگ جمع خواهم کرد و شهر را خواهند گرفت و خانهها را تاراج خواهند نمود و زنان را بیعصمت خواهند کرد و نصف اهل شهر به اسیری خواهند رفت و بقیّۀ قوم از شهر منقطع نخواهند شد.3و خداوند بیرون آمده، با آن قومها مقاتله خواهد نمود چنان که در روز جنگ مقاتله نمود.4و در آن روز پایهای او بر کوه زیتون که از طرف مشرق به مقابل اورشلیم است خواهد ایستاد و کوه زیتون در میانش از مشرق تا مغرب مُنْشق شده، درّۀ بسیار عظیمی خواهد شد و نصف کوه به طرف شمال و نصف دیگرش به طرف جنوب منتقل خواهد گردید.5و به سوی درّۀ کوههای من فرار خواهید کرد زیرا که درّۀ کوهها تا به آصَل خواهد رسید و شما خواهید گریخت، چنان که در ایّام عُزّیا پادشاه یهودا از زلزله فرار کردید و یهوه خدای من خواهد آمد و جمیع مقدّسان همراه تو خواهند آمد.6و در آن روز نور آفتاب نخواهد بود و کواکبِ درخشنده، گرفته خواهند شد.7و آن یک روز معروف خداوند خواهد بود. نَه روز و نَه شب، امّا در وقت شام روشنایی خواهد بود.8و در آن روز، آبهای زنده از اورشلیم جاری خواهد شد که نصف آنها به سوی دریای شرقی و نصف دیگر آنها به سوی دریای غربی خواهد رفت. در تابستان و در زمستان چنین واقع خواهد شد.9و یهوه بر تمامی زمین پادشاه خواهد بود. در آن روز یهوه واحد خواهد بود و اسم او واحد….11و در آن ساکن خواهند شد و دیگر لعنت نخواهد بود و اورشلیم به امنیّت مسکون خواهد شد.12و این بلایی خواهد بود که خداوند بر همه قومهایی که با اورشلیم جنگ کنند وارد خواهد آورد …» ( زکریّا باب 14 )
در ابتدای نبوّت از”روز خداوند”که خواهد آمد یاد شده. آیا روز خداوند هزارۀ هفتم ( سلطنت هزار ساله ) است؟ آیا روز پایانی دورۀ حاضر ( روز ششم از خلقت خداوند) است؟ آیا یک روز خاص در تاریخ بشری است؟ یا این که مفهومی خاص دارد؟
در خصوص روز خداوند، تعاریف متعدّدی وجود دارد، که با در نظر گرفتن زمان و شرایطی خاص هر کدام میتواند صحیح باشد. امّا لازم است در ابتدا این را بدانید که وقتی گفته میشود روز خداوند، منظور این است:”روزی که در آن تماماً ارادۀ خداوند در انجام باشد.”
مثلاً در مقیاس زمانی، بر اساس روزهای خلقتِ خدا، روز هفتم که سلطنت هزار سالۀ خداوند میباشد، روز خداوند است، زیرا در آن روز ( هزاره ) شیطان و تمام لشکریانش در بند هستند و تنها ارادۀ خداوند است که منظور و در انجام است. لذا این روز ( روز خداوند ) مقدّس نیز خوانده خواهد شد.
امّا وقتی به روز خداوند بر حسب واقع بودن آن روز در یکی از روزهای دورۀ ششم نگاه کنید، موضوع کمی متفاوت میشود. این را به یاد داشته باشید که در روز ششم از خلقت خدا، آدم بر روی زمین گناه کرد و حسب گناه او بود که زمین در نزد خدا ملعون شد. نتیجۀ گناه آدم باعث چیره شدن شیطان بر روی زمین گردید، و این روز معرّف گردید به”روز شریر”.
هرگاه عنوانِ روز خداوند در ارتباط با این دوره و امّتهای روی زمین به کار برده شود، دیگر منظور هزارۀ هفتم نیست، بلکه روزی از روزهای پر شرارت این دوره میباشد که خداوند با قدرت تمام و به طور خاص، در یکی از روزهای آن، و یا دورهای بسیار کوتاه ارادۀ خود را به انجام میرساند و فوج شریران را در هم خواهد کوبید. چنین روزی دیگر مانند سلطنت هزار ساله، یک روز نیکو و سلامتی و خوش برای مردم نخواهد بود، بلکه یک روز پر از خشم و غضب و تنبیه خداوند برای امّتهایی که در مقابل ارادۀ او میایستند خواهد بود، یعنی روزی که خداوند به طور بسیار خاص و عجیب قدرت و جلال خود را به رخ میکشد.
با تفحّص در کتاب مقدّس و آیاتی که به روز خداوند اشاره دارد، کاملاً آشکار میگردد که این تنها یک روز از تاریخ بشری، یا همان روز غضب پایانی در زمان آخر نیست، بلکه این روز ( روز خداوند ) بارها در طول تاریخ اتّفاق افتاده است.
با توجّه و دقّت در آیات زیر این ادّعا اثبات میگردد:
حال در کتاب زکریّای نبی باب 14 از یک روز خداوند نام برده شده. در آیۀ دوّم، خداوند میفرماید که خود او جمیع امّتها را بر ضد اورشلیم برای جنگ جمع خواهد نمود و آنها فجایعِ بسیاری بر سر قوم خواهند آورد. حسب این آیه چنین برداشت میگردد که، به طور حتم این باید خشم و غضب خداوند بر ضد اورشلیم باشد. چنین چیزی در گذشته سابقه داشته است.
امّا در کمال شگفتی در ادامه و آیۀ سوّم میخوانید که خود خداوند سریعاً بیرون آمده و با آن قومها وارد جنگ میشود! این جا هیبت خداوند تغییر میکند! دیگر این به یقین خشم و غضب خداوند بر ضد اورشلیم نیست! موضوع چیز دیگری است. نظیر این گونه کارِ عجیبِ خداوند را در عهد عتیق میتوانید ببینید.
در آیۀ دوّم خدا همۀ امّتها را بر ضد اورشلیم وارد جنگ میکند که نتیجۀ آن پس از کشته شدن بسیاری و تاراج رفتن قوم در انتها منجر به اسارت رفتن نیمی از قوم و آوارگی مابقی قوم میشود. یعنی نبوّت میگوید اورشلیم کاملاً فرو خواهد ریخت و دیگر نامی از آن نخواهد بود. این یک پایانی بر یک دوره است. پس دیگر تا سالها نامی از قوم نخواهد بود.
امّا در آیۀ سوّم وضعیّت تغییر میکند، این جا خدا برای مقاتله بر ضد قومها میآید؛ چه نوع مقاتلهای؟ دقّت کنید! نبوّت به نوع این نبرد تأکید دارد! خداوند نوع این مقاتله را بیان میکند! خداوند چه میگوید؟: « چنان که در روز جنگ مقاتله نمود.» چرا این را گفت؟ مانند روز جنگ! این روز جنگ کی بود؟ روز جنگ که دقیقاً در آیۀ قبل گفته شده بود! حال یعنی سریعاً خدا از آن یاد میکند؟! چه لزومی دارد؟ چرا به این سرعت و در حد یک خط باید از آن دوباره یاد کند؟ یک موضوع دیگر نیز این جا برجسته است! چرا خدا اوّل باید امّتها را بر ضد قوم خودش برانگیزد و بعد بخواهد سریعاً بر ضد آن قومها مانند آنها وارد نبرد شود؟ این با طرق خدا همخوانی ندارد.
در آیۀ دوّم میبینیم که خدا امّتهای دیگر را بر ضد اورشلیم بلند میکند و اورشلیم را از صفحه سیاسی و اجتماعی بالکل محو میکند و سریعاً در آیة بعدی میبینیم که خدا بر ضد امّتها وارد یک نبرد مشابه امّا به حمایت اورشلیم وارد عمل میشود و اورشلیم را سربلند و شهرۀ جهان میکند! اوه! باید به دقّت در آیات توجّه کنید! تا آیۀ دوّم دارد به یک دوره از تاریخ اشاره میکند، امّا آیۀ بعدی که بعد از آن آمده به همان زمان به هیچ وجه اشاره ندارد، اصلاً نمیتواند داشته باشد چون چهرۀ خداوند در آیۀ دوّم با چهرۀ او در آیۀ سوّم کاملاً مغایر است.
آیۀ سوّم به تاریخی غیر از زمان حملۀ امّتها به اورشلیم اشاره دارد چون در آیۀ دوّم: 1) غضب خدا با اورشلیم بود؛ 2) اورشلیم کلاً از صفحۀ سیاسی و اجتماعی حذف میشود. امّا در آیۀ سوّم غضب خداوند با امّتها هست و آنها را هلاک میکند و حتّی جالبتر این که در خصوص نوع جنگ و مقاتله در آیۀ سوّم دارد به شباهت آن با جنگ و مقاتله در آیۀ دوّم اشاره میکند. بله دقیقاً این دو آیه به دو تاریخ و وقایع مختلف و با قرنها فاصله از هم اشاره میکند. فقط در ابتدای این نبوّت ابتدا یک اشارة کوچک به واقعۀ اوّل میکند که همان زمان فروپاشی اورشلیم بعد از مسیح است؛ و بعد به وقایع دوّم که مربوط به زمانهای خیلی بعدتر از آن است میپردازد که در ادامه به این مهم میپردازیم.
در نبوّت زکریّای نبی اعلام شده که یک”روز خداوند”خواهد بود با معجزات عظیم. خروج اسرائیل از مصر با آن همه کارهای عظیم خداوند، آغاز شروعی دوباره و آوازۀ قوم اسرائیل در میان امّتهای بسیار بود، در نبوّت زکریّای نبی نیز شاهد آن هستیم که برای اسرائیل یک شروع پرقدرت دوباره خواهد بود و او در تمام دنیا دارای نام و آوازۀ بلند خواهد شد. به آیۀ هفتم دقّت کنید: «7و آن یک روز معروف خداوند خواهد بود …» در حقیقت خداوند، به این طریق قصد معرّفی نمودن و رسمیّت بخشیدن به قوم اسرائیل را دارد، همان گونه که در مصر عمل نمود، پس این روز به هیچ وجه به جنگ آخرالزمانی ربط ندارد. نخیر! به هیچ وجه!
حال بیشتر به این عبارت دقّت کنید”روز معروف”. خداوند میگوید آن روز، یک”روز معروف”خواهد بود! یعنی چه؟ روز معروف یعنی این که تا سالیان بسیار زیادی در یادها و تاریخ از آن یاد خواهد شد و حکایت خواهند کرد. پس بعد از این روزِ خداوند هنوز قوم خداوند در دنیا و نزد خداوند دارای اعتبار و مقبولیّت خواهد بود. بله این روز خداوند نبرد آخرالزمانی نیست، خیلی قبلتر از آن باید باشد.
اوه! چه قدر شگفت انگیز است! در مصر قوم اسرائیل مکانی برای خودش نداشت، شناخته شده نبود، در غربت و اسارت بود، با عمل عجیب و عظیم خداوند صاحب نام و آوازه در میان تمام قومها گردید و به سمت سرزمین وعدۀ خدا پیش رفت. حال در نبوّت زکریّا میبینیم که دقیقاً چیزی مشابه همان، اتّفاق خواهد افتاد. دقیقاً مانند آن، همراه با نام و آوازه و مکان و هویّت سیاسی و اجتماعی.
این”روز خداوند”به طور قطع نمیتواند جنگ آخرالزمان و پایان دنیا ( پایان روز ششم از خلقت خدا ) باشد، چون در آن روز قوم اسرائیل نیز محکوم و مورد غضب خواهد بود. در هفت سال پایانیِ روز ششم، در سه سال و نیم اوّل، وقتی که 144000 تن از اسرائیلیان به مسیح ایمان میآورند، دیگر فرصتی برای مابقی قوم برای بخشش گناهان نخواهد بود و همه مغضوب خدا خواهند شد.
به آیات باب 14 کتاب مکاشفه توجّه کنید: «1و دیدم که اینک، برّه، بر کوه صهیون ایستاده است [ مسیح در آن زمان در آسمان است و او تا زمان آخر پایش را بر زمین نخواهد گذاشت ] و با وی صد و چهل و چهار هزار نفر که اسم او و اسم پدر او را بر پیشانی خود مرقوم میدارند [ اینان از اقوام اسرائیلی هستند که مسیحی شده و با مردم دنیا محسوب نمیگردند ].2و آوازی از آسمان شنیدم، مثل آواز آبهای بسیار و مانند آواز رعدِ عظیم؛ و آن آوازی که شنیدم، مانند آواز بربط نوازان بود که بربطهای خود را بنوازند.3و در حضور تخت و چهار حیوان و پیران، سرودی جدید میسرایند و هیچ کس نتوانست آن سرود را بیاموزد، جز آن صد و چهل و چهار هزار که از جهان خریده شده بودند.4اینانند آنانی که با زنان آلوده نشدند، زیرا که باکره هستند؛ و آنانند که برّه را هر کجا میرود متابعت میکنند و از میان مردم خریده شدهاند تا نوبر برای خدا و برّه باشند.» ( مکاشفه 14 : 1 – 4 ) مابقی قوم مغضوب خداوند و ترد شده خواهند بود. این نبوّت هیچ شباهتی به وضعیّت اسرائیل در پایان روز ششم ندارد.
اگر هنوز متوجّه نشدید این نبوّت به چه زمان و واقعهای اشاره دارد به آیۀ هفتم خوب دقّت کنید: «7و آن یک روز معروف خداوند خواهد بود. نَه روز و نَه شب، امّا در وقت شام روشنایی خواهد بود.» این یک روز معروف خواهد بود. بله، دقیقاً یک روز معروف. یعنی این که این روز در آینده بسیار شهرت خواهد یافت و بر سر زبانها خواهد بود. آیندگان از آن با عنوان یک جنگ شگفت انگیز و عجیب یاد خواهند کرد. بله، پس از این جنگ سالهای بسیار دیگری خواهد بود تا این واقعه معروف و زبانزد شود.
آیا نشانۀ دیگری وجود دارد تا ما را به کشف این نبوّت نزدیکتر کند؟ به آیۀ نهم توجّه کنید: «9و یهوه بر تمامی زمین پادشاه خواهد بود. در آن روز یهوه واحد خواهد بود و اسم او واحد.» عبارت کلیدی این آیه «یهوه واحد خواهد بود و اسم او واحد.» است. در این”روز خداوند”مشخّص میشود که یهوه و اسم او تنها بلند خواهد شد. اوه”اسم یهوه”واحد خواهد بود! این یک جنگ مذهبی است. در این جنگ امّتهای دیگری که اسم دیگری برای خدا دارند به پیش خواهند آمد. امّا”یهوه و اسم او”فقط خواهد بود، یعنی او تنها فاتح این جنگ خواهد بود.
در هر جنگی طرفِ شکست خورده، پرچم او پایین است و دیگر از او نام و اعتباری نخواهد بود، فقط پیروز میدان است که پرچمش افراشته و نام و آوازۀ او بلند خواهد بود. در این جنگ نام یهوه به گوش همگان خواهد رسید. این یک جنگ تمام عیار مذهبی است بین اسرائیل و امّتهایی تحت لوای یک مذهب دیگر.
امّتهای بسیار! به معنی کشورهای بسیار. حال کشورهای بسیاری داریم که باید مذهبی باشند، تا به جنگ با اسرائیل بروند؛ شاید هم بتوان گفت که قوم و نژادی که به کشورهای متعدّدی تقسیم شده و مجموعاً یک امّت واحد را تشکیل میدهند، تحت لوای یک مذهب. این به طور قطع مسیحیان نیستند، چون مسیحیان با آن که مذهبی هستند امّا هرگز از یک قوم و نژاد تشکیل نشدهاند؛ و از سوی دیگر مسیحیان به لحاظ کتاب مقدّسی در ادامۀ شریعت موسی حرکت کردهاند و پیروان آن، در طریق مسیح حرکت میکنند، و این را نیز باید در نظر داشت که هرگز آنان وارد جنگی سخت که از اسرائیل شکست خورده باشند نشدهاند. مسیحیان هیچ یک از شرایط لازم برای انطباق با این نبوّت را ندارند.
تنها یک قومِ مذهبیِ بزرگ و پرآوازۀ دیگر در عصر حاضر، که از کشورهای متعدّدی تشکیل شده و تحت لوای یک مذهب هستند و تمام شرایط منطبق با این نبوّت را دارند، فقط”اعرابِ”مسلمان میباشند. تمام نشانههای در این نبوّت، فقط منطبق با یک جنگ بزرگ مذهبی است. فقط یک جنگ در طول تاریخ و حدود زمانی این شرایط را دارا است. این نمیتواند هیچ جنگی به جز جنگ بزرگ و عجیبِ”شش روزۀ اعراب و اسرائیل”باشد.
این جنگ به طور قطع عجیبترین و مشهورترین نبردی است که جهان تا کنون به خود دیده. جنگی که در آن کشورهای امّت بزرگ و پرآوازۀ اعراب، در مقابل اسرائیلِ تازه شکل گرفته و بینام و نشان، که از لحاظ توان جنگی و نفراتی قابل قیاس نبودند، در طول فقط شش روز شکست خوردند. و در انتها تنها پیروز و فاتح میدان اسرائیل بود.
به آیۀ یازدهم دقّت کنید: «11و در آن ساکن خواهند شد و دیگر لعنت نخواهد بود و اورشلیم به امنیّت مسکون خواهد شد.» این آیه به روشنی حکایت میکند که پس از این جنگ اورشلیم در امنیّت سکونت خواهد داشت، و این بدین معنی است که این نبردِ آخرالزمان یا همان پایان روز ششم خداوند نمیتواند باشد چون در انتهای روز ششم، خداوند همۀ دنیا را به آتش و گوگرد نابود خواهد کرد همان طور که در کتاب مقدّس مکتوب است:
«7لیکن آسمان و زمین الآن به همان کلام برای آتش ذخیره شده و تا روز داوری و هلاکت، مردم بیدین نگاه داشته شدهاند.8لیکن ای حبیبان، این یک چیز از شما مخفی نماند که یک روز نزد خدا چون هزار سال است، و هزار سال چون یک روز.9خداوند در وعدۀ خود تأخیر نمینماید، چنان که بعضی تأخیر میپندارند، بلکه بر شما تحمّل مینماید، چون نمیخواهد که کسی هلاک گردد، بلکه همه به توبه گرایند.10لیکن روز خداوند چون دزد خواهد آمد؛ که در آن آسمانها به صدای عظیم زایل خواهند شد و عناصر سوخته شده، از هم خواهد پاشید، و زمین و کارهایی که در آن است سوخته خواهد شد.» ( دوّم پطرس 3 : 7 – 10 )
روز خداوند در نبوّت کتاب زکریّا باب 14 با روز خداوندی که پطرس از آن یاد میکند متفاوت است. پطرس خبر از زایل شدن آسمانها و سوختن تمام زمین در روز خداوند میدهد که به طور دقیق به آخرالزمان و نابودی پس از آن اشاره دارد؛ امّا در کتاب زکریّا در آیة 16 میخوانیم که: «16و واقع خواهد شد که همۀ باقی ماندگان از جمیع امّتهایی که به ضد اورشلیم آیند، هر سال برخواهند آمد تا یهوه صوااُت پادشاه را عبادت نمایند و عید خیمهها را نگاه دارند.» یعنی این که پس از این روز خداوند، زندگیِ با عزّت برای اورشلیم و حیات در زمین همچنان ادامه خواهد داشت.این جنگ، جلوۀ کاملِ حضور خداوند و خواست و ارادۀ او بود به نوعی که به هیچ وجه نمیتوان منکر آن شد.
ارمیا از انبیای عهد عتیق میباشد. کتاب او روایتگر بخشی از زندگی نامۀ او و نبوّتهایی است که در بین سالهای 625 تا 580 پیش از میلاد مسیح به رشتۀ تحریر در آمده. به عبارتی از 28 سال قبل از سقوط اورشلیم توسّط بختالنّصر، پادشاه بابل در سال 597 پیش از میلاد مسیح تا 17 سال پس از آن و در ایّام اسارت؛ و به نگاهی دیگر 41 سال پیش از فتح بابل توسّط کوروش بزرگ و فرمان او مبنی بر آزادی یهودیان از اسارت ( 539 پیش از میلاد مسیح ).
نخستین پادشاهی عیلامی در حدود 2700 سال پیش از میلاد مسیح در شوش ( جنوب غربی ایران ) تشکیل شد. نام عیلام از سوی همسایگان این تمدّن به آنها داده شده است ولی عیلامیها سرزمینشان را”هَلمَتی یا هَلتَمَتی”میخواندند که به معنی “سرزمین خدا”است؛ اَکَدیان به آن”الاماتو”میگفتند و سومریان آن را به نام”اندیشه نگاشت”به معنی”بالا و مرتفع”میشناختند. امروزه نیز نام دو استان ایران کنونی، ایلام و خوزستان برگرفته از همین تمدّن کهن است.
نام صحیح این تمدّن هلمتی یا هلتمتی است، امّا در کتاب مقدّس آن را با نام عیلام معرّفی کردند، گدُرلاعمر که کتاب مقدّس از آن نام برده، نام یکی از پادشاهان عیلامی است. عیلامیها قومی بودند که خداوند یهوه چند بار آنان را برای گوشمالی سایر قومها به کار گرفته؛ مثل بابل ( اشعیا 21 : 2 ) و همچنین اورشلیم ( اشعیا 22 : 6 )؛ پس عجیب نیست تا در آینده باز خداوند چنین کند.
حدود این پادشاهی: از طرف شمال به مسیری که از بابل تا همدان امتداد داشته و از طرف جنوب از خلیج فارس تا بوشهر گسترش داشته است؛ از طرف غرب به دجله و از طرف شرق نیز تا پارس امتداد داشته. این منطقه، استانهای امروزیِ خوزستان، لرستان، پشتکوه و کوههای بختیاری را در بر میگرفته است.
شوش یکی از مهمترین شهرهای عیلام بوده و از دیگر شهرهای معروف آن زمان میتوان به”ماداکتو”بر روی رود کرخه، و”نایدالو”که احتمالاً خرمآباد امروزی و اهواز است اشاره نمود.
تمدّن و حکومت عیلام در گذر زمان دست خوش تغییرات بسیاری شد تا این که سرانجام در سال 640 پیش از میلاد مسیح، به عبارتی 43 سال پیش از سقوط اورشلیم در 597 پیش از میلاد مسیح توسّط”آشوربانیپال”پادشاه مقتدر آشور، تصرّف و حکومت آن نابود و مردم آن قتل عام شدند، و به این گونه تمدّن کهن عیلام پس از هزاران سال مقاومت در برابر اقوام نیرومندی مانند: سومریها، اَکَدیها، بابلیها، آشوریها، از دشمن قدرتمند خود آشور شکست خورده و منقرض گردید.
حال با توجّه به سرنوشت عیلام در سال 640 پیش از میلاد مسیح، وقتی به نبوّت ارمیای نبی در مورد عیلام نگاه میکنید مخصوصاً به آیۀ 39، کاملاً مکشوف میگردد که این نبوّت نمیتواند هیچ ربطی به تمدّن کهن عیلام و انقراض آن داشته باشد از آن جهت که تمدّن عیلام پیش از این نبوّت منقرض شده بود، بلکه با این اوصاف میتوان دریافت که این نبوّت به زمانهای آینده و حتّی به زمان آخر اشاره دارد؛ برای نسلهای آیندهایی که در همان سرزمین کهن عیلام زندگی خواهند نمود؛ تا وقتی که این امور واقع گردد، مردم آن عصر بدانند که در زمان آخر قرار دارند.
با توجّه به منطقۀ جغرافیایی تمدّن ایران، کاملاً واضح است که منظورِ نبوّت، سرزمین کنونی ایران است. حال یک پرسش در این میان شاید برجسته گردد که چرا با این که حکومت عیلام در حدود سال 640 پیش از میلاد مسیح منقرض گردیده ( یعنی سالهای پیش از این نبوّت )، نبوّت داده شده به ارمیای نبی برای آیندة این سرزمین، با همان نام قدیمی”عیلام”نازل شده و اسمی از”ایران”نیامده است؟
اگر به تمام نبوّتهای کتاب مقدّس توجّه کنید دو نکتۀ مهم و جالب برجسته میشود. اوّل این که وقتی نبوّتی برای سالهای بسیار دور داده میشود، اسامی و اصطلاحات مطابق با زمان عطای نبوّت استعمال میگردد، هر چند که در زمان تحقّق آن نبوّت در آینده، مکان یا اقوام مربوطه دست خوش تغییرات بسیاری شده باشند. این بدان جهت است که نبوّت برای مردم آن عصر، غریب و عجیب و چون افسانه به نظر نرسد و صحّت آن بعید نگردد؛ هر چند نبوّت برای نسلهای بسیار بعد است امّا دریافت کنندۀ نبوّت در زمان عطای آن به دنیا به گونهای و شکلی دیگر آشنا بود.
و دوّم این که نبوّتهای سالهای دور هیچگاه برای مردم عصری که نبوّت به آنان عطا شده، قابل درک و فهم کامل نباشد! زیرا هنوز آن وقایع اتّفاق نیفتاده است تا فهم آن حاصل گردد. مانند راز هفت مهر و چهار سوارکار در مکاشفه، که تا وقایع اتّفاق نمیافتاد زمان آشکار شدن راز آنها نمیرسید؛ و ایضاً است راز نبوّت”دربارۀ عیلام”.
نام ایران مستقیماً از پارسیِ میانه سرچشمه میگیرد، نخستین بار این نام در ادامۀ نام اردشیر بابکان، بنیانگذار شاهنشاهی ساسانی آورده شد ( 224 – 241 میلادی ) دقیقاً قرنها بعد از عطای نبوّتِ دربارۀ عیلام، در نقش رستم و سکّههای اردشیر بابکان، به او با عنوان”اردشیر پادشاه آریان ( ایران )” اشاره شده است.
بر اساس اسناد تاریخی موجود نام”ایران شهر”را ساسانیان برای نخستین بار به شکل سیاسی به کار بردند و پیش از آنان، به این کشور با چنین عنوانی اشاره نشده است.لذا در زمان عطای نبوّت دربارۀ عیلام، نام ایران کاملاً ناشناخته و هنوز معنی نداشت و مردم آن عصر اگر نام ایران را میشنیدند، نبوّت را کاذب و افسانه میپنداشتند و نهایتاً نبی را رد میکردند.
امّا تا وقایع مربوط به این نبوّت واقع نمیشد، درک اصرار آن آشکار نمیگردید. این نبوّت از آن جهت داده نشد تا مردم عیلام از خطا، توبه و بازگشت نمایند، آن گونه که یونس حامل چنان پیغامی برای مردم نینوا بود، وگرنه نبوّت جنبۀ پیغامی هشداری میداشت. بلکه از آن جهت داده شد تا در زمان وقوع آن، مردم آن عصر لااقل در برابر عظمت و حقانیّت کلام خدا، متوجّه برخی امور گردند و بدانند که در زمان آخر هستند.
حال این یک کلام نبوّتی است برای آیندۀ سرزمین عیلام، نه یک کلام پیغامیِ هشدار دهنده که میبایست توسّط ارمیای نبی رسانده میشد. این مانند پیغام یونس نبی برای مردم نینوا نبود. با توجّه به عبارت”دربارۀ عیلام”: «34کلام خداوند دربارۀ عیلام که بر ارمیای نبی در ابتدای سلطنت صدقیا پادشاه یهودا نازل شده، گفت» ( ارمیا 49 : 34 ). مکشوف میگردد که خداوند به نبیِ خود دربارۀ آن چه قرار است در زمانهای آخر با سرزمین عیلام بکند، آگاهی میدهد.
از سوی دیگر، به لحاظ تاریخی وقتی به این نبوّت نگاه میکنیم، دورۀ سلطنت صدقیا پادشاه یهودا بین سالهای 597 تا 586 پیش از میلاد مسیح بود، که تا آن زمان حدود 43 سال از فروپاشی و انقراض تمدّن عیلام میگذشت (640 پیش ازمیلاد مسیح )، حتّی زمان تولّد صدقیا که به سال 618 پیش از میلاد مسیح بوده نیز 22 سال از تاریخ فروپاشی عیلام میگذشت. از این روی به هیچ وجه این نبوّت نمیتوانست به تمدّن کهن عیلام اشاره داشته باشد.حال با در نظر گرفتن زمان عطای نبوّت و نزدیکی تاریخی آن با تمدّن عیلام، و این که برای مردم آن عصر و قوم هنوز نام عیلام آشنا بوده و نام ایران هنوز بنیاد نهاده نشده بود و کاملاً ناشناس بوده، این نبوّت درباره عیلام فرستاده شد.
در این آیۀ خداوند خود را با نام”یهوه صوااُت”به معنی یهوه لشکرها معرّفی میکند. «35یهوه صوااُت چنین میگوید: اینک من کمان عیلام و مایۀ قوّت ایشان را خواهم شکست» ( ارمیا 49 : 35 ). چنین عنوانی حکایت از جنگ و غضب مستقیم خود خداوند دارد، گویی خود خداوند بر ضد عیلام، هیبت رزم گرفته است.
این خود خداوند است که وارد جنگ خواهد شد: «اینک من کمان عیلام و مایۀ قوّت ایشان را خواهم شکست.» فعل”خواهم شکست”به آینده اشاره دارد، به امری که در آینده واقع خواهد شد نه گذشته، که اگر این چنین بود آورده میشد”شکستم”. بدین معنی که این غضب و جنگِ خداوند برای زمان آینده ( زمانهای آخر ) است.
اگر خوب به نبوّت نگاه کنید در این جنگ خدا سخنی بر هلاکت و نابودی عیلام، به آن گونه که با مردم سدوم یا نینوا کرد را در ابتدای نبوّت ندارد. خداوند با مردم عیلام ( ایران ) در آینده کار خواهد داشت و این نبوّت اشاره به وقایع پیش از آن دارد که بر این سرزمین برای مقصود خاص کار داشته باشد، است. شاید بار دیگر باز خداوند از عیلام ( ایران ) برای گوشمالیِ قومی استفاده نماید! امّا تا قبل از آن خداوند در هیبت جنگی با ایران برخواهد آمد و «کمان عیلام و مایۀ قوّت» او را خواهد شکست.
کمان در فرهنگ کتاب مقدّسی به چه معنی است؟ کمان در کل کتاب مقدّس به معنی قوّت جنگی است. قوّت جنگی یعنی هر آن چه از تسلیحات نظامی و جنگی که برای نبرد لازم است. چنان که در زکریّا نیز اشارۀ کوچکی به آن شده: «10و من ارّابه را از افرایم و اسب را از اورشلیم منقطع خواهم ساخت و کمان جنگی شکسته خواهد شد …» ( زکریّا 9 : 10 ).
کمان از دیرباز یکی از مهمترین و کارآمدترین سلاحهای جنگی بوده که نشان از قدرت یک سپاه میداده، آن چه یک سپاه را در جایگاه تسلّط بر میدان جنگ قرار میداد، قدرت کمانداران یک سپاه بود، نه تعداد مردان رزمی یک سپاه، از این روی در فرهنگ کتاب مقدّسی کمان نماد قوّت جنگی است.
یک کماندار همیشه نسبت به سایر مردان رزمی سپاه در جایگاه امنتر و قدرتمندتری قرار دارد و حضور او حتّی در دوردست ایجاد ترس بر حریف میکند. تنها در دو صورت یک کماندار آسیبپذیر و شکست خورده خواهد بود: یا این که کمان او بشکند و یا این که تیر ترکش او تمام شود. تیر و کمان همیشه با هم و در ارتباط با هم دیگر است که کماندار را در جایگاه قدرت و برتری قرار میدهد و نبود یکی ( کمان یا تیر ) کماندار را ناتوان میسازد.
از نظری دیگر یک کماندار، مرد رزمی از راه دور است که تیر کشنده را از راه دور ارسال میکند”مانند موشکهای راه دور و قارّه پیمای امروزی که استفاده میشود!”و این گواه از یک قدرت جنگی بالا است.
حال نگاهی به کماندارِ سوارِ اسب سفید در کتاب مکاشفه باب 6 بیاندازید! او کمان در دست داشت، امّا تیری بر کمان نداشت، لذا قدرت جنگی نداشت و کار از پیش نمیتوانست ببرد، او با اسبی سفید که نماد تقدّس بود آمد، اسب به معنی سیرِ ایّام در گذر است و سفید نماد جلوهای مقدّس گونه است، او با کمان در دست آمد، که گویا ایّامی بود که با جلوهای مقدّس گونه ولی برای کشتن و نابودی آمده بود ولی چون تیری در کمان نداشت، کاری از پیش نبرد.
این ایّام سوارکار اسب سفید در باب 6 مکاشفه، و آن سوارکار کمان در دست که تیری نداشت یک مقدّس نمای کاذب بود، این ضد مسیح در طول تاریخِ کلیسا بود. متوجّه باشید یک مرد مقدّس هیچگاه با جامۀ رزم همراه نمیشود! مسیح نیز وقتی پطرس با هیبت رزم در باغ جتسیمانی ظاهر شد او را از این کار منع نمود و از او خواست تا شمشیرش را به زمین بیاندازد: «51و ناگاه یکی از همراهان عیسی دست آورده، شمشیر خود را از غلاف کشیده، بر غلام رئیس کهنه زد و گوشش را از تن جدا کرد.52آنگاه عیسی وی را گفت: شمشیر خود را غلاف کن، زیرا هر که شمشیر گیرد، به شمشیر هلاک گردد.53آیا گمان میبری که نمیتوانم الحال از پدر خود درخواست کنم که زیاده از دوازده فوج از ملائکه برای من حاضر سازد» ( متّی 26 : 51 – 53 )؟
امّا این سوارکار سفید و کمان بر دست دقیقاً بر ضد کلام خداوند وارد صحنه شد. او ضد مسیح است که در ابتدا با هیئتی مقدّس گونه و با ظاهری قدرتمند و طمّاع برای فتوحات تا دوردستها ( کمان در دست ) آمده بود. او چیزی از کلام خدا را با خود نداشت، او کلام خدا را در دست نداشت.
کمان در کتاب مقدّس همیشه نماد سلاح جنگی شریران بوده: «2زیرا اینک شریران کمان را میکشند و تیر را به زه نهادهاند، تا بر راست دلان در تاریکی بیاندازند» ( مزامیر 11 : 2 ).
دقّت کنید این کماندار تا دوردستها را در نظر داشت امّا تیری برای شلیک در دوردستها نداشت. اگر بخواهیم از منظر امروزی ببینیم شاید بتوان چنین گفت که این کماندار هنوز مجهّز به موشکهای راه دور و یا قارّه پیما ( تیر ) نبود. او با جامه و اسبی سفید پیش آمد، یعنی جلوهای مقدّس گونه امّا برای جنگ، این به یقین ضد مسیح است در دورهای که هنوز چنین تجهیزاتی نبود ( کمان به دست برای زدن به دوردستها امّا بدون تیر لازم برای این کار ). او ضد مسیح بود که در همان دورۀ اوّل کلیسا و رسولان، سعی کرد با مسیح نبرد کند، امّا شکست خورد.
امّا مسیح خداوند، با تیر و کمان نبرد نمیکند! او یک سوارکار امین و حق است که با شمشیر پیش میرود، زیرا شمشیر نماد کلام راستین خداوند است. شمشیرِ روحالقدس، کلام خدا است. مسیح با کلام خدا قالب میگردد. به مکاشفه باب 19 نگاه کنید: «11و دیدم آسمان را گشوده و ناگاه اسبی سفید که سوارش امین و حق نام دارد و به عدل داوری و جنگ مینماید [ این خود مسیح خداوند است ]12و چشمانش چون شعلة آتش و بر سرش افسرهای بسیار و اسمی مرقوم دارد که جز خودش هیچ کس آن را نمیداند.13و جامهای خون آلود در بر دارد و نام او را کلمۀ خدا میخوانند.14و لشکرهایی که در آسمانند، بر اسبهای سفید و به کتان سفید و پاک ملبّس از عقب او میآمدند.15و از دهانش شمشیری تیز [ این سلاح خداوند است – کلام خدا ] بیرون میآید تا به آن امّتها را بزند و آنها را به عصای آهنین [ عصای آهنین نماد پادشاهی است ] حکمرانی خواهد نمود؛ و او چرخشت خمر غضب و خشم خدای قادر مطلق را زیر پای خود میافشرد.16و بر لباس و ران او نامی مرقوم است یعنی پادشاه پادشاهان و ربالارباب» ( مکاشفه 19 : 11 – 16 ).
دقّت کنید! آنان که کمان به دست دارند شریران هستند و چنان که شمشیر نیز بکشند به معنی آن است که با زبان خود نیز بر ضد خداوند تکلّم مینمایند چنان که مزمورسرا میگوید: «14شریران شمشیر را برهنه کرده و کمان را کشیدهاند تا مسکین و فقیر را بیاندازند و راست روان را مقتول سازند» ( مزامیر 37 : 14 ).
او یک دشمن آشکار است، کسی که با شمشیر و کمان میآید. اساساً کسی که با کمان برای جنگ بیاید، شریری است که با ادّعای منتسب بودن به خدا، به جنگ با خدا میآید. چنان که کلام خدا میگوید: «3زبان خویش را مثل کمان خود بـه دروغ میکشند. در زمین قوی شدهاند امّا نه برای راستی زیرا خداوند میگوید: از شرارت به شرارت ترقّی میکنند و مرا نمیشناسند» ( ارمیا 9 : 3 ).
در آیۀ بالا زبان به شمشیر تشبیه نشده، اگر به شمشیر تشبیه میشد، دیگر شریر نبود بلکه کسی بود که کلام خدا را با خود دارد؛ بلکه زبان به کمان تشبیه شده است و این نشان از شرارت دارد، بله، او یک مدّعیِ نسبیّت با خدا است، زیرا مانند سوارکار اسب سفید در مکاشفه ( ضد مسیح ) به خود چهرهای مقدّس گونه گرفته امّا برای جنگ تلاش میکند. این نیز مانند سوارکار اسب سفید در مکاشفه چهرهای مقدّس گونه به خود گرفته امّا مسیحی نیست. پس آن کسی که کمان به دست دارد یک مذهبیِ خارج از قوم خدا ( مسیحیّت ) است.
«35یهوه صوااُت چنین میگوید: اینک من کمان عیلام و مایۀ قوّت ایشان را خواهم شکست» ( ارمیا 49 : 35 ). این زمان برای وقتی است که سرزمین عیلام از پوستة تمدّن کهنۀ خود ( شاهنشاهی ) و هر قالبی دیگر خارج شده و چهرهای مذهبی به خود خواهد گرفت، امّا نه یک چهرۀ مسیح گونه که اگر این طور میبود میبایست صحبت از شمشیر ( کلام خدا ) میشد، ولی میبینیم که نام کمان برده شده و عیلام آن عصر با کمان پیش میرود که نماد شریران و مایۀ قوّت جنگی است و برای کشتن میتازد، با چهرهای مقدّس گونه.
جلوتر اشاره دارد که این در زمانهای آخر خواهد بود، امّا این کی به وقوع پیوست؟ چه زمانی سرزمین عیلام بر خود چهرۀ مقدّس گونه گرفت؟ تاریخ چه نشانی بر تأیید این نبوّت دارد؟ وقتی به تاریخ سرزمین ایران نگاه میکنیم، این اتّفاق در سال 1978 میلادی ( زمستان 1357 ه. ش ) رخ داد که ایران از پوستههای گذشتۀ خود خارج شد و چهرهای مذهبی و حکومتی با مردمی کاملاً مذهبی به خود گرفت ( امّا نه مسیحی ).
خداوند از پیش خبر داده بود که وقتی ایران به این موقعیّت برسد، کمان جنگی او را در هم خواهد شکست. ایران تا پیش از انقلاب سال 1357، قدرتمندترین کشور به لحاظ نظامی در منطقۀ خاورمیانه بود، به حدی که خوف و ترس از او در تمام کشورهای منطقه مستولی بوده، در آن عصر به عنوان ژاندارم منطقه و تنها قدرت مخوف نظامی منطقه که مجهّز به قویترین تسلیحات نظامی بوده، تنها فرمانروای بیرغیب منطقه شناخته میشد؛ امّا با تغییر نظام حکومتی ایران و گرفتن جلوۀ مذهبی، وقت تحقّق نبوّت خدا دربارة عیلام رسید. و این سرزمین توسّط یکی از کوچکترین کشورهای منطقه که قدرت جنگی او به هیچ وجه قابل قیاس با ایران نبود ( عراق )، مورد تهاجم و تعرّض قرار گرفت و بخشهایی از آن که جزو محدودۀ جغرافیایی تمدّن عیلام کهن بود، اشغال گردید.
و در پایان یک جنگ طولانیِ هشت ساله بین ایران و عراق، ایران به دلیل کمبود مهمات و تسلیحات نظامی، به اجبار تن به یک صلح تحمیلی داد و عملاً در اواخر سالهای جنگ، کمان جنگی و قدرت نظامی ایران کاملاً در هم شکست و مجبور به پذیرش یک صلح اجباری شد.
وعدة خدا مبنی بر شکستن کمان عیلام یعنی قدرت جنگی ایران بود، نه نابودی عیلام ( حکومت ایران ). و این نبوّت دقیقاً در زمان و شرایط لازمِ وقت خود محقَّق شد. این طریق خداوند است که همیشه کمان جبّاران را در هم شکند، چنان که حنا در دعای خود آشکار نمود: «3سخنان تکبّر آمیز دیگر مگویید. و غرور از دهان شما صادر نشود زیرا یهوه خدای علام است و به او اعمال، سنجیده میشود.4کمان جبّاران را شکسته است. و آنانی که میلغزیدند، کمر آنها به قوّت بسته شد» ( اوّل سموئیل 2 : 3 – 4 ).
ایرانِ تغییر نظام یافته و مذهبی، نه این که اجازه فعّالیّت به هیچ حزب و گروهی را نداد، بلکه چنان عرصه را برای سایر ادیان و خصوصاً یهودیان و مسیحیان تنگ نمود که بسیاری مجبور به مهاجرت از کشور شدند و با جبر و زور هر گونه اعتقادی مغایر با اعتقاد مذهبیِ خود را سرکوب نمودند. اعتقاد جنبة اجباری به خود گرفت و حتّی سعی نمودند این اعتقاد را به خارج از مرزهای خود گسترش دهند، و وقایع بسیاری که در این راستا در تاریخ کوتاه چنین حکومت مذهبی به وجود آمد. این شد شرایط لازم برای آن که خداوند کمان عیلام ( قدرت جنگی ایران ) را در هم بشکند.
امّا موضوع تنها اعتقاد مذهبی و دینی نبود، بلکه عملکرد حکومت بسیار جابرانه و مستبدانهتر بود، بسیاری تنها به خاطر مغایرت اعتقاد سیاسی و اجتماعی و حتّی ابراز عقیده، یا به مرگ و یا به حبسهای طولانی مدّت محکوم شدند. امّا فشارهای جابرانه از این نیز گستردهتر بود، به حدی که برخی از اقشارِ دارای بیماری جسمانی نیز در امان نماندند، مانند معتادین به مواد مخدر و عاملین فروش آنها که در سالهای آغازین انقلاب به طرز وحشتناکی قتل عام و اعدام شدند.
این رفتارها یک عملکرد متجاوزگرانه نبود، زیرا عملکرد متجاوزگرانه به عملی برون مرزی و نسبت به امّتهای دیگر است. این یک عملکرد جبّارانه است از آن روی که جبّار به مردم تحت فرمان و قدرت خود ستم و ظلم روا میدارد.
در همین زمان است که خداوند میفرماید: «36و چهار باد را از چهار سمت آسمان بر عیلام خواهم وزانید و ایشان را به سوی همۀ این بادها پراکنده خواهم ساخت به حدی که هیچ امّتی نباشد که پراکندگان عیلام نزد آنها نیایند.» ( ارمیا 49 : 36 )
از این چهار باد در کتاب دانیال باب 7 آیۀ 2، زکریّا باب 2 آیۀ 6 و مکاشفه باب 7 آیۀ 1 نیز یاد شده است. این چهار باد، بادهای: شمالی، جنوبی، شرقی ( به نام”صبا”) و غربی ( به نام”دبور”) است که در چهار سو بر زمین میوزند.
این بادها در فصول مختلف در جهات معکوس نسبت به یک دیگر در حال وزیدن و در چهار سوی عالم در گردش میباشند. در مسیر وزش بادها هر چه کوچک و سبک باشد، قابل حمل و جا به جایی است. هر چه در زمین ریشه نداشته باشد از جای خود منتقل خواهد شد. هر چه سست بنیاد باشد کنده خواهد شد. و همۀ آنها به هر سویی افکنده خواهند شد.
و حال در آیۀ 36 از این چهار باد به صورت تمثیل گونه استفاده شد. چهار سمت، چهار گوشۀ دنیا است. بادها با خودشان ذرّات غبارِ آزار دهنده را به همراه میآورند. چهار باد از چهار سمت بر عیلام وزیدن و ضدیّت نمودند! دقیقاً در همان سالها ایران از سوی تمام ملل دنیا مورد تحریم قرار گرفت، از چهار سوی مرزهای شمالی و جنوبی و غربی و شرقی، از سمت کشورهای همجوار مورد تجاوز و آزار قرار گرفت، وارد جنگهای ناخواسته شد؛ و در آن سالها تمام کسانی که با تفکّر حاکم بر ایران هم راستا نبودند و در آن ریشه نداشتند و یا ریشههای سست اعتقادی داشتند، به سمت همان بادهای آزار رسانندۀ خود، پراکنده شدند به حدی که امروز شاهد آن هستیم که کشوری نیست که در آن هیچ ایرانی نباشد.
بسیاری در دهۀ اوّل انقلاب ایران و در زمان جنگ از ایران فرار کردند و به سوی کشورهای مختلف رفتند. این تحقّق آیۀ 36 بود.
«37و اهل عیلام را به حضور دشمنان ایشان و به حضور آنانی که قصد جان ایشان دارند مشوّش خواهم ساخت. و خداوند میگوید که بر ایشان بلا یعنی حدّت خشم خویش را وارد خواهم آورد و شمشیر را در عقب ایشان خواهم فرستاد تا ایشان را بالکل هلاک سازم.» (ارمیا 49: 37).
در این آیه به سه موضوع اشاره شده. اوّل این که خداوند میفرماید ترس در میان مردم ایران از دشمنانشان خواهد انداخت، دوّم: نهایت خشم و غضب خود را بر ایران جاری خواهد ساخت. سوّم: شمشیر یعنی کلام مقدّس خود را در ادامۀ این وقایع خواهد فرستاد تا تفّکر حاکم بر ایران را نابود کند. تاریخ معاصر با تحقّق نبوّت، گویای آن است که در این دوره، ایران علاوه بر قرار گرفتن در حالت جنگی با حزب بعثِ عراق و حملات زمینی و هوایی به شهرهای دور از منطقه جنگی، پیوسته در ترس و اضطراب بود، به حدی که در برههای مردم شهرها به علّت بمبارانهای هوایی از خانه و شهر خود پا به فرار میگذاشتند. امّا فقط همین نبود، شهرهای مرزی در غرب از سوی گروههای دیگری مانند کومله و دموکراتهای کردستان و سازمان مجاهدین خلق در دل کشور و بعدها از سوی شرق ایران، توسّط حکومتهای خودمختار طالبان در افغانستان و گروههای القاعده و … پیوسته مورد تعرّض و تشویش بوده است. در همین راستا فشارهای شدید اقتصادی و گرانی و تورّم بیحد و بیمعنی و نگرانی از آینده موجب ایجاد ترس شدید در بین مردم افتاد.
در ادامة این وقایع، خداوند فرمود:”حدّت خشم خویش را وارد خواهد آورد”؛ ایران دورهای بسیار سخت و سیاه را سپری نمود، به حدی که از تمام ملل مورد تحریم اقتصادی قرار گرفت. در آن دوران مردم نه تنها برای قوّت و روزی خود در تنگنا قرار گرفتند بلکه از داشتن ابتداییترین مواد اوّلیّه و لازم برای زندگی نیز در مذیقه قرار داشتند. تمام مردم و خانوادهها برای نیازهای ضروری اوّلیّه زندگی خود حتماً میبایست دارای دفترچه خانوار و کوپن ماهیانه میبودند: روغن، قند، شکر و حتّی خوراک ضروری دیگری مانند: گوشت، مرغ و … که به صورت کوپنی توزیع میشد.
نبود مواد اوّلیّه زندگی به حدی حاد بود که خانوادهها حتّی برای داشتن کلمن آب میبایست از سوی انجمنهای محلیِ مستقر در مساجد معرّفی نامه دریافت میکردند و در فروشگاههای خاص توزیع چنین کالاهایی رجوع میکردند.امّا نزول بلایا بیشتر از این حد بود و هر از گاهی کشور با وقوع زلزلهها و طوفانهای شن و سیلابها و هجوم جانورانی مانند ملخها و قورباغهها در جای جای کشور مواجه میشد.
خداوند میفرماید: «بر ایشان بلا یعنی حدّت خشم خویش را وارد خواهم آورد» خوب به این قسمت از آیه توجّه کنید! حدّت خشم خدا برای ملّت ایران است نه تنها حکومت ایران! بلکه او به شدّت از ملّت ایران بسیار خشمگین است و حدّت خشم خود را بر مردم این سرزمین وارد خواهد کرد! چرا؟!
به عملکرد و رفتارهای این ملّت خوب توجّه کنید، ملّتی که پیوسته با قوم خدا اسرائیل در حال دشمنی و فرستادن مرگ و لعنت هستند و بر قوم ملوکانه خدا یعنی مسیحیان بسیار جفا میرسانند. هر چند مجری این اعمال حکومت است امّا بسیار واضح است که ملّت ایران بیش از حکومت در این جریانات نقش دارند.
با گذر سالها و وقایع سخت بسیاری، در سالهای آغازین پس از انقلاب در ایران، بسیاری از ایران به طرق مختلف گریختند، و نیز بسیاری هم با شنیدن مژدۀ خوش انجیل توسّط مبلغان مسیحی که در ایران روی به گسترش بود به مسیحیّت گرویدند. روندی که تا به امروز ادامه دارد و کتاب مقدّس پس از قرنها فراموشی در این سرزمین باز شکوفا شد و مورد پذیرش قرار گرفت. این تحقّق «شمشیر را در عقب ایشان خواهم فرستاد …» بود.
آیۀ 38 در ارتباط با فرستادن شمشیر ( کلام خدا ) است. شاید این عجیبترین و زیباترین قسمت این نبوّت برای ایران باشد؛ پس به آن با دقّت بیشتری نگاه خواهیم نمود: آیا این کرسی داوری خدا است از آن روی که گفته پادشاهان و سروران را از آن جا نابود خواهم ساخت؟«38و خداوند میگوید: من کرسی خود را در عیلام برپا خواهم نمود و پادشاه و سروران را از آن جا نابود خواهم ساخت.»(ارمیا 49: 38).
کرسی خدا! این کدام کرسی است؟ دو نظریّه برای این کرسی مطرح شده است که هر دو به معنی کرسی داوری است با تفاوتی از یک دیگر.
اوّل آن که منظور این چنین است، خدا کرسی خود را در عیلام برپا خواهد کرد تا عیلام را قضاوت و محکوم نماید. این در صورت ظاهرِ آیه شاید صحیح به نظر برسد ولی واقعیّت این است که تا کنون در تمام طول تاریخ کتاب مقدّس، هیچگاه دیده نشده که خدا برای محکوم کردن یک امّتی گفته باشد کرسی داوری خود را در آن جا برپا خواهم نمود. هیچگاه خدا کرسی خود را جز در میان قوم خود اسرائیل در جایی دیگر بنا نکرده بود. کرسی خدا همیشه در مکان مقدّس برپا میشود.
دوّم آن که منظور این چنین است، خدا کرسی خود را در عیلام برپا خواهد کرد تا امّتی دیگر یا اسرائیل را داوری و تنبیه کند. این نیز اشتباه است. هر چند در طول تاریخ بارها خدا قومی را بر ضد قومی دیگر برانگیخت و بلند نموده و حتّی از عیلام برای گوشمالی دادن قوم اسرائیل نیز استفاده نمود امّا هرگز در هیچ یک از موارد با عنوان این که کرسی خود را در نزد یک امّت غیر برپا میکند، عنوان نداشته است.
پس این کدامین کرسی است؟ در ابتدا این را در نظر داشته باشید که کرسی خدا همیشه در جای مقدّس برپا میشود. خدا همیشه در میان مقدّسین خود حاضر میشود. هر جا خدا کرسی خود را در جای مقدّس و میان مقدّسین خود بنا کند با آن رحمت نیز خواهد بود. هر جا کرسی خدا برپا شود کلام خدا خواهد بود. همیشه کرسی خدا بر روی شانههای خادمین حقیقی و منتخب او برپا خواهد بود.
اوه بله! این کرسی خدا که از آن نام برده شده همان تخت رحمت خدا است که بر روی شانههای لاویان حمل میشد، در میان قدسالاقداس ( مکان مقدّس ) قرار میگرفت، به همراه این تختِ ( کرسی ) رحمت، تابوت عهد نیز بود که کلام خدا ( دو لوح ده فرمان ) و عصای هارون ( معجزه و قوّت خداوندی ) نیز بود.
این آیه به طور واضح میگوید که سرزمین ایران در آن زمان در نزد خداوند، مقدّس و مقبول خواهد شد و کلام راستین خدا در این سرزمین بلند کرده خواهد شد. خادمین حقیقی که کلام خدا را به دست خواهند گرفت و موعظه و خدمت خواهند نمود از ایران بلند شده و شروع به احیای تعالیم کتاب مقدّسی خواهند نمود.
این آیه در ادامۀ آیۀ قبل خود است. خدا ابتدا شمشیر ( کلام خدا ) را میفرستد و کلام خدا تمام تفکّرات باطل را در این سرزمین در هم خواهد شکست. خوب دقّت کنید، انجیل مسیح در این سالها در ایران موعظه کرده شد و بسیاری به آن ایمان آوردند و به خاطر نام مسیح در جفاها افتادند تا کلام خدا برقرار شود، پس از آن چه شد؟
خدا کرسی خود را بنا خواهد نمود، در شرایطی که بسیاری از کلیساهای خارج از ایران از تعالیم کتاب مقدّسی منحرف شده و به بیراه میروند، خدا کلام خود را به دورترین و بعیدترین سرزمینها میفرستد. قومی که بر ضد کلام خدا بودند کلام خدا را دریافت میکنند و با ظهور خادمین مسح شده و امین خدا که کرسی خدا را بر دوش میگیرند، کلام خدا را احیا میکنند و تعالیم صحیح کتاب مقدّسی را دریافت و منتشر میکنند.
این طریق خدا است. قومی که طالب او نبودند او را پذیرفتند. خدا جهال جهان را بر میگزیند تا حکمت حکیمان را باطل سازد. آنان که آخرین بودند اوّلین میشوند.این تخت رحمت خدا است که اشاره به ظهور خادمین، معلّمین مقرّر شده و رحمتهای خداوند دارد که به واسطۀ کلام خدا که از این سرزمین شروع به حرکت میکند.
«38و خداوند میگوید: من کرسی خود را در عیلام برپا خواهم نمود و پادشاه و سروران را از آن جا نابود خواهم ساخت.»(ارمیا 49:38). «پادشاه و سروران را از آن جا نابود خواهم ساخت.» از کجا؟ آن جا. جایی که خادمین حقیقی کلام خدا را بر دوش خود خواهند گرفت. این هیکل خدا است. این کلیسا است. این جایی است که در آن پادشاهان و سروران رخنه کردهاند و کلام خدا را تغییر دادهاند. این ربطی به حکومت ایران ندارد، این خود کلیسا است. این پادشاه و سروران، پاپ و اسقفها و تشکیلاتشان است، که وقتی خدا تخت رحمت خود را در عیلام و بر روی دوش خادمین کلام خدا برپا نماید به جهت کلام خدا کوبیده خواهند شد. این پادشاه ( واتیکان – پاپ ) و سروران ( اسقفها در فرقهها ) با تعالیم منحرفشان کوبیده خواهند شد.
کلام خدا میفرماید: «پادشاه و سروران را از آن جا نابود خواهم ساخت.» یعنی دیگر کلیساهای کاتولیکی و فرقههای دیگر در ایران هیچ گونه قدرتی بر جامعه مسیحیّت در ایران نخواهند داشت و عملاً نیز در این سالها شاهدید که بسیاری از آنها از ایران خارج شدند و کلیساهای آنان متروک گردیده است.
حال ببینید چه شد؟ در زمان جنگ ایران و عراق، و خصوصاً در دهههای پس از پایان جنگ پیغام زمان به سرزمین ایران رسید، و عدّهای از مسیحیان در ایران از فرقهها خارج شدند و جمعیّت کثیری نیز از همان ابتدا در یک ایمان بدون نگرش فرقهای به مسیحیّت پیوستند. در عمل هر دو جناح برای سالیانی بدون پرداختن به اختلافات فرقهای و تعالیم خاص خود، تمام وقت به جهت گسترش مژدۀ خوش انجیل تلاش نمودند و بسیاری را به مسیحیّت داخل نمودند تا به حدی که حکومت و مردم سرزمین ایران شاهد گسترش مسیحیّت و آشنایی وسیع با آنان شدند.
امّا این تنها مقدّمهای بود تا شرایط برای برپایی تخت خدا فراهم گردد. تمام این حرکات بخشی از ارادۀ خدا بوده که میبایست به انجام برسد، امّا یقیناً کلام خدا در عیلام به کاملیّت خود خواهد رسید و در آینده باید شاهد خادمین مسح شده خداوند از این سرزمین بود.
«39لیکن خداوند میگوید: در ایّام آخر اسیران عیلام را باز خواهم آورد.»(ارمیا 49: 39). این آیه دو نکته را آشکار میکند. اوّل این که به ما میفهماند هرگاه دنیا به این زمان رسید، ایّام آخرالزمان است و همه چیز به سمت پایان میرود. دوّم این که یک نشانۀ بسیار قوی دیگری برای درک زمان ارائه میدهد. این اسیران عیلام چه کسانی هستند؟ این آیه کمی پیچیده است! باید به کلمه به کلمۀ آن خوب دقّت کرد! در ابتدا گفته شده در”ایّام آخر”پس این اتّفاق در سالهای پایانی دورۀ ششم خواهد بود، البته نه به طور قطع در هفت سال آخر بلکه در سالهای پیش از آن چون عبارت ایّام آخر آمده نه”زمان آخر”و از سوی دیگر یک روند مدّتدار است چون کلام میفرماید روزهای آخر.
موضوع چه کسانی هستند؟”اسیران عیلام”. آیا آنانی که به سمت کشورهای دیگر مهاجرت کردند؟ اوه نه! آنان فراریان و مهاجران ایرانی هستند. کلام میگوید اسیران عیلام؛ اینان نه فراریان هستند نه مقدّسان مهاجرت کرده بلکه اینان کسانی هستند که اسارت و آزادیشان در دست خودشان نبوده و نیست، که به ارادۀ خود به اسارت رفته باشند و به ارادۀ خود برگردند. کلام بسیار آشکار میگوید،”اسیران عیلام”اینان اسرای ایرانی هستند.
آیا این اسرا در ایران محبوس هستند؟ مثلاً مسیحیان جفا دیده در زندانهای ایران؟ اوه نه! این نیز نمیتواند باشد چون کلام خدا میفرماید آنان را باز خواهم آورد نه این که رها خواهم ساخت، یا آزاد خواهم نمود، و مثل این گونه جملات، بلکه دقیقاً مانند عبارتی که خداوند برای قوم اسرائیل که در سرتاسر دنیا پراکنده بودند و خدا فرمود آنها را به سرزمینشان باز خواهد گرداند استفاده شده: «15بلکه قسم به حیات یهوه که بنیاسرائیل را از زمین شمال و همۀ زمینهایی که ایشان را به آنها رانده بود برآورد. زیرا من ایشان را به زمینی که به پدران ایشان دادهام باز خواهم آورد.» ( ارمیا 16 : 15 ).
پس این اسیران عیلام نه مقدّسان جفا دیده در زندانهای داخلی ایران هستند و نه مهاجران و فراریان آزاد در سرزمینهای دیگر هستند؛ این قطعاً اسرای ایرانی در خارج از سرزمین ایران هستند.
بله اینان اسرای هشت سال جنگ تحمیلی بین ایران و عراق بودند. خداوند میگوید در زمانهای آخر آنان را به عیلام باز خواهد آورد. این اتّفاق دقیقاً معاصر با گسترش مسیحیّت در ایران بود و به برکت حضور و برپایی کلام خدا و رحمت او بود که اسیران جنگ ایران و عراق از حدود سال1990 میلادی به بعد شروع به آزادی و بازگشتشان به وطن شد. نبوّت ارمیای نبی، دربارۀ عیلام به انجام رسید. و تنها امر گسترش کلام خدا توسّط خادمین مسح شدۀ خدا ادامه دارد.
«5اینک من ایلیای نبی را قبل از رسیدن روز عظیم و مَهیب خداوند نزد شما خواهم فرستاد.6و او دل پدران را به سوی پسران و دل پسران را به سوی پدران خواهد برگردانید، مبادا بیایم و زمین را به لعنت بزنم» ( ملاّکی 4 : 5 – 6 ).
در زمانهای آخر و پیش از آمدن خداوند عیسی مسیح برای داوری و زدن زمین، ایلیا پیش از او به زمین و به نزد قوم اسرائیل باز میگردد. این خود ایلیای نبی است که نمرد بلکه به آسمان ربوده شده بود؛ نه این که کسی با روحیۀ ایلیا باشد، این خود ایلیای نبی است. او زمانی میآید که قوم به انحراف و فرقهگرایی و دوری از اراده و کلام خدا رفته باشد. او یک اصلاحگر است که میبایست قوم را به سمت ایمان حقیقی بازگرداند و خاطیان را مجازات نماید؛ او میبایست کلام خدا را در جای درستش قرار دهد، پس قطعاً در آن زمان قوم مجدّداً باید به انحراف شدید رفته باشد.
ما امروز نیز شاهد به انحراف رفتن یهود و تشکیل احزاب و فرقههای گوناگون در آن هستیم. رجاسات بسیاری مانند تأیید همجنس گرایان و هالووین و مراسمات ضد کتاب مقدّسی و …، در این قوم دیده میشود، و اینها همه مازاد بر بیایمانی آنان به خداوند عیسی مسیح است. پس خداوند در آخرین فرصتی که برای قوم خود قائل شده، مجدّداً ایلیای نبی را به سمت آنان میفرستد. چه زمانی؟ در آخرین زمانها پیش از رسیدن به روز عظیم و مهیب خداوند.
وقتی که مأموریّت او و موسی تمام شود چه اتّفاقی میافتد؟ به یک روز عظیم و مهیب خداوند میرسند که در آن خداوند به لعنت خواهد زد. کتاب مکاشفه از آن با عنوان”وای دوّم”یاد میکند. به آیات باب 11 مکاشفه اگر دقّت کنید، واضح توضیح داده شده است.
«5و اگر کسی بخواهد بدیشان اذیّت رساند، آتشی از دهانشان بدر شده، دشمنان ایشان را فرو میگیرد؛ و هر که قصد اذیّت ایشان دارد، بدین گونه باید کشته شود.6اینها قدرت به بستن آسمان دارند تا در ایّام نبوّتِ ایشان باران نبارد و قدرت بر آبها دارند که آنها را به خون تبدیل نمایند و جهان را هرگاه بخواهند، به انواع بلایا مبتلا سازند.7و چون شهادت خود را به اتمام رسانند، آن وحش که از هاویه بر میآید، با ایشان جنگ کرده، غلبه خواهد یافت و ایشان را خواهد کُشت8و بدنهای ایشان در شارعِ عام شهر عظیم که به معنیِ روحانی، به سدوم و مصر مسمّی است، جایی که خداوند ایشان نیز مصلوب گشت، خواهد ماند.9و گروهی از اقوام و قبایل و زبانها و امّتها، بدنهای ایشان را سه روز و نیم نظاره میکنند و اجازت نمیدهند که بدنهای ایشان را به قبر سپارند.10و ساکنان زمین بر ایشان خوشی و شادی میکنند و نزد یک دیگر هدایا خواهند فرستاد، از آن رو که این دو نبی ساکنان زمین را معذّب ساختند.11و بعد از سه روز و نیم، روح حیات از خدا بدیشان در آمد که بر پایهای خود ایستادند و بینندگانِ ایشان را خوفی عظیم فرو گرفت.12و آوازی بلند از آسمان شنیدند که بدیشان میگوید، به این جا صعود نمایید. پس در ابر، به آسمان بالا شدند و دشمنانشان ایشان را دیدند.13و در همان ساعت، زلزلهای عظیم حادث گشت که ده یک از شهر منهدم گردید و هفت هزار نفر از زلزله هلاک شدند و باقی ماندگان ترسان گشته، خدای آسمان را تمجید کردند.14وایِ دوّم درگذشته است. اینک، وایِ سوّم به زودی میآید» ( مکاشفه 11 : 5 – 14 ).
برگردیم به ایلیای نبی در ملاّکی باب 4: «1زیرا اینک آن روزی که مثل تنور مشتعل میباشد، خواهد آمد و جمیع متکبّران و جمیع بدکاران کاه خواهند بود. و یهوه صوااُت میگوید: آن روز که میآید ایشان را چنان خواهد سوزانید که نه ریشه و نه شاخهای برای ایشان باقی خواهد گذاشت.2امّا برای شما که از اسم من میترسید، آفتاب عدالت طلوع خواهد کرد و بر بالهای وی شفا خواهد بود و شما بیرون آمده، مانند گوسالههای پرواری جست و خیز خواهید کرد.3و یهوه صوااُت میگوید: شریران را پایمال خواهید نمود زیرا در آن روزی که من تعیین نمودهام، ایشان زیر کف پایهای شما خاکستر خواهند بود.4توراتِ بنده من موسی را که آن را با فرایض و احکام به جهت تمامی اسرائیل در حُوریب امر فرمودم به یاد آورید.5اینک من ایلیای نبی را قبل از رسیدن روز عظیم و مَهیب خداوند نزد شما خواهم فرستاد.6و او دل پدران را به سوی پسران و دل پسران را به سوی پدران خواهد برگردانید، مبادا بیایم و زمین را به لعنت بزنم» ( ملاّکی باب 4 ).
ادامه دارد …
بسیاری از کلیساها معتقدند که ایلیای نبی در باب 4 ملاّکی، یحیی تعمید دهنده است؛ و کلیساهای پیغامی معتقدند که او برادر برانهام است. حال با دقّت و بدون تعصّب به باب 4 کتاب ملاّکی، و باب 11 کتاب مکاشفه نگاه کنید! آیا حقیقتاً این دو از یک رخداد حکایت نمیکنند؟ این آیات را بررسی کنیم تا ببینیم این ایلیای نبی کیست؟
در مکاشفه میخوانید که وای دوّم درگذشت و وای سوّم در راه است، پس هنوز یک وای دیگر تا پایان دنیا مانده، لذا منظور انقضای روز ششم از خلقت نیست، کمی بالاتر میگوید که این اتّفاق بعد از این میافتد که موسی و ایلیا را میکشند و جسد آنها را برای تمام مردم دنیا به نمایش میگذارند، و بعد از سه روز و نیم، خدا روح حیات را به اینان داخل میکند و در جلوی دیدگان همه به آسمان میروند؛ پس با توجّه به سایر نشانههایی که در کتاب مقدّس مکتوب است نتیجه گرفته میشود این اتّفاق باید در نیمۀ هفت سال پایانی روز ششم از خلقت اتّفاق بیفتد، نه خیلی قبلتر و نه پایان روز ششم خلقت چون میخوانیم که باز زندگی ادامه خواهد داشت.
حال در ملاّکی باب 4 از روزی سخن میگوید که مثل تنور مشتعل است و در آن جمیع بدکاران کاه خواهند شد، ولی عادلان مانند گوسالههای پرواری شادی و جست و خیز خواهند کرد؛ یعنی یک اتّفاق هولناکی خواهد افتاد که بدکاران هلاک میشوند و عادلان در آن زمان در امنیّت ساکن خواهند بود؛ چه زمانی این خواهد شد؟ جلوتر ملاّکی اشاره میکند که قبل از این که روز عظیم و مهیب خداوند از راه برسد، خداوند ایلیای نبی را برای آنان خواهد فرستاد.
کاملاً مشخّص است که ملاّکی و مکاشفه هر دو به یک زمان و مکان و شخص اشاره میکنند. یعنی به نیمههای هفت سال پایانی؛ لذا قطعاً این ایلیای نبی، یحیی تعمید دهنده نیست چون او در دو هزار سال پیشتر فوت نموده، از یک سوی در ملاّکی باب 3 به یحیی تعمید دهنده اشاره شده و به روشنی گفته شده که او پیش از ظهور اوّلیّۀ مسیح خواهد آمد «1اینک من رسول خود را خواهم فرستاد و او طریق را پیش روی من مهیّا خواهد ساخت؛ و خداوندی که شما طالب او میباشید، ناگهان به هیکل خود خواهد آمد، یعنی آن رسول عهدی که شما از او مسرور میباشید. هان او میآید! قول یهوه صوااُت این است» ( ملاّکی 3 : 1 ). این برای دنیا یک روز شادی است نه روز عظیم و مهیب خداوند.
و از سوی دیگر ملاّکی باب 4، به آمدن ایلیای نبی در پیش از روز عظیم و مهیب خداوند اشاره میکند، نه پیش از آمدن ثانویّۀ مسیح: «5اینک من ایلیای نبی را قبل از رسیدن روز عظیم و مَهیب خداوند نزد شما خواهم فرستاد.» در طول تاریخ روزهای خداوند بسیاری داریم از این روی ایلیای نبی در ملاّکی باب چهارم هیچ ربطی به یحیی تعمید دهندۀ اشاره شده در باب سوّم ندارد، بلکه با باب یازدهم مکاشفه هم سو است، و چنان چه این گونه باشد، هیچ ربطی به برادر برانهام هم ندارد چون مکاشفه آشکارا به خود ایلیای نبی اشاره میکند نه به کسی دیگر که با قوّت ایلیا میآید، زیرا مخاطب کلام، قوم اسرائیل است نه امّتهای دیگر.
دلایل دیگری نیز وجود دارد که احتمال این که ایلیای نبی باب 4 ملاّکی، برادر برانهام باشد را به صفر میرساند.در آیۀ دوّم از این باب آمده: «2امّا برای شما که از اسم من میترسید، آفتاب عدالت طلوع خواهد کرد و بر بالهای وی شفا خواهد بود و شما بیرون آمده، مانند گوسالههای پرواری جست و خیز خواهید کرد.» اوه! چه قدر زیبا شد. دقّت کنید!
«آفتاب عدالت طلوع خواهد کرد» عدالت، عادل شمردگی، این به معنی پذیرش مسیح است زیرا میگوید بر بالهای او شفا خواهد بود. این عطیّۀ شفا نیست! این بعد از آفتاب عدالت آمده یعنی طلوع فروغ جمال مسیح، به عنوان منجی و عدالت گستر بر روی زمین که با خود شفا از نیش موت را دارد. این به پذیرش و ایمان آوردن مسیح اشاره دارد که برای پذیرفتگان او سلامتی به همراه دارد، با توجّه به زمان این رخداد، این فقط میتواند به قوم اسرائیل اشاره داشته باشد یعنی به زمانی که آن 144000 نفر در زمان خدمت ایلیای نبی و موسی به مسیح ایمان میآورند و مانند گوسالههای پرواری جست و خیز خواهند نمود.
در آیة چهارم خداوند بسیار واضح اشاره میکند که مخاطب او در این آیات قوم اسرائیل است، نه کلیسا و ایمانداران مسیحی: «4توراتِ بندۀ من موسی را که آن را با فرایض و احکام به جهت تمامی اسرائیل در حُوریب امر فرمودم به یاد آورید.» تورات همیشه به قوم اسرائیل وقتی که از آن منحرف میشد یادآوری میگردید و قرائت میشد. این جا نیز منظور از یادآوری تورات، به شهادت گرفتن آن است، برای چه کسانی؟ مسیحیان؟ قطعاً نه! تورات برای اسرائیل همیشه یادآوری میگردید. لذا منظور از این ایلیای ملاّکی معاصر نمیتواند یک غیر یهودی و از خادمین خداوند در نزد امّتها مانند برادر برانهام باشد.
در آیة پنجم گفته شده: «5اینک من ایلیای نبی را قبل از رسیدن روز عظیم و مَهیب خداوند نزد شما خواهم فرستاد.» فکر نکنم خداوند از این واضحتر میتوانست بگوید! منظور او خود ایلیای نبی بود نه هیچ کس دیگری با روح ایلیا. خداوند هرگز از اسم شخص دیگری استفاده نکرده که منظورش کسی دیگر باشد.
وقتی الیشع با قوّت روح ایلیا، بلکه بسیار بیشتر از آن خدمت میکرد، هرگز خداوند او را ایلیا خطاب نکرد. وقتی یحیی با قوّتی مانند ایلیا ظاهر شد، هرگز خدا او را با نام ایلیا خطاب نکرد بلکه او را با عناوینی مانند: یحیی، رسول، صدای ندا کننده در بیابان معرّفی میکند که خاص خود او بود.
حتّی خود خداوند عیسی مسیح نیز هیچگاه یحیی را با نام ایلیا خطاب نکرد. حال وقت آن است به انجیل متّی بازگردیم: «10شاگردانش از او پرسیده، گفتند: پس کاتبان چرا میگویند که میباید الیاس اوّل آید؟11او در جواب گفت: البتّه الیاس میآید و تمام چیزها را اصلاح خواهد نمود.12لیکن به شما میگویم که الحال الیاس آمده است و او را نشناختند، بلکه آن چه خواستند با وی کردند؛ به همان طور پسر انسان نیز از ایشان زحمت خواهد دید.13آنگاه شاگردان دریافتند که دربارۀ یحیی تعمید دهنده بدیشان سخن میگفت» ( متّی 17 : 10 – 13 ).
کاتبان حسب کجای کتاب مقدّس میگفتند ایلیا میبایست برگردد؟ مگر در خصوص بازگشت او به غیر از ملاّکی باب 4 در جای دیگری هم اشاره شده؟ این تنها جایی است که به روشنی از بازگشت ایلیای نبی در عهد عتیق سخن گفته شده. حال جواب خداوند جالبتر است. او آمدن ایلیای نبی در آینده را تأیید کرد: «البتّه الیاس میآید.» و بعد افزوده که «لیکن …» یعنی:”ولی.”این را نیز به شما بگویم که: «الحال الیاس آمده است و او را نشناختند.» او ابتدا تأیید کرد که خود ایلیای نبی در آینده، دوباره حتماً خواهد آمد، ولی برای زمان حال این را اضافه کرد که روح او در یحیی کار میکرد و کسی نتوانست آن روح را بشناسد و با آن همراه شود.
آیا میدانستید اگر شاگردان از خداوند این پرسش را نمیکردند، شاید هرگز مسیح به یحیی اشاره نمیکرد که با روح ایلیا بوده؟
اگر منظور خدا از ایلیای نبی باب 4 کسی دیگر بوده، مانند برادر برانهام، هرگز نام ایلیای نبی که زنده است را برای اشاره به او نمیآورد و مانند ملاّکی باب 3 زمانی که میخواست از یحیی تعمید دهنده سخن بگوید او را نیز با عنوان خدمتی او یعنی رسولش معرّفی مینمود آن گونه که در خصوص یحیی میگوید: «1اینک من رسول خود را خواهم فرستاد و او طریق را پیش روی من مهیّا خواهد ساخت؛ و خداوندی که شما طالب او میباشید، ناگهان به هیکل خود خواهد آمد، یعنی آن رسول عهدی که شما از او مسرور میباشید. هان او میآید! قول یهوه صوااُت این است» ( ملاّکی 3 : 1 ).
و یا چنان که اشعیا نیز او را حسب خدمتش معرّفی نمود: «3صدای ندا کنندهای در بیابان، راه خداوند را مهیّا سازید و طریقی برای خدای ما در صحرا راست نمایید» ( اشعیا 40 : 3 ).
در هیچ کجای کتاب مقدّس نمیبینید که خدا کسی را با نام دیگری بخواند. حتّی شاگردان مسیح نیز جرأت چنین کاری را نداشتند. مثلاً نویسندۀ رسالۀ عبرانیان وقتی که میخواست به نقش کهانتی خداوند عیسی مسیح در جایگاه ملکیصدق اشاره کند، نوشت: «17زیرا شهادت داده شد که، تو تا به ابد کاهن هستی بر رتبة ملکیصدق» ( عبرانیان 7 : 17 ). بر رتبۀ ملکیصدق نه خودِ ملکیصدق.
حال کسی که میگوید ایلیای نبی باب 4 همان یحیی تعمید دهنده و یا برادر ویلیام برانهام است، دارد چنین افترایی را به خدای قادر مطلق میزند:”ای خدا تو دروغگو هستی، تو فریبکار هستی، تو گمراه کننده هستی، از آن روی که این ایلیای نبی نیست بلکه یحیی یا ویلیام برانهام است و به دروغ گفتی ایلیای نبی است تا بسیاری را فریب دهی.”وای از مدّعیان بیمعرفت خدا که کورانی هستند عصاکش کوران دیگر! که با هم به سمت چاه ظلالت میروند.
همیشه خداوند کسانی را که در آینده باید میآمدند و هنوز وجود نداشتند تا نام آنان شناخته شده باشد، با صفت و خدمتشان معرّفی میکرد نه با نام یک شخص دیگر.
و امّا آیة ششم به وظیفهای که روح ایلیا دارد اشاره میکند: «6و او دل پدران را به سوی پسران و دل پسران را به سوی پدران خواهد برگردانید، مبادا بیایم و زمین را به لعنت بزنم.» زمانی دل یک پدر به سمت فرزند متمایل میشود که فرزند مطیع خواست دل پدر گردد، در این زمان گفته میشود که دل پدر به سمت فرزند برگشته، از آن روی که فرزند کارهای پدر را میکند و متقابلاً زمانی دل فرزندی به سمت پدری متمایل میشود که با میل درونی کارهایی که پدر میکرده را به انجام برساند، در این صورت میگویند دل فرزند به سمت پدر برگشته.
این یک ارتباط کاملاً دو طرفه است و به هیچ وجه دو نکته و تعلیم مجزّا ندارد. این عبارتی است مانند”زد و خورد”. در فعل”زد، یا زدن”شخص، کس دیگری را کتک میزند، و در فعل”خورد یا خوردن”شخص از کس دیگری کتک میخورد؛ در هر دوی این اعمال یک اتّفاق، در یک زمان، بر سر یک موضوع، یعنی دعوا در حال رخ دادن است. و ایضاً است عباراتی مانند:”گفت و شنود”؛ “پرسش و پاسخ”؛ و”دل پدران را به سوی پسران و دل پسران را به سوی پدران.”
پس این تعلیم که گفته میشود”دل پدران را به سوی پسران”مربوط به خدمت یحیی تعمید دهنده است، و”دل پسران را به سوی پدران”مربوط به خدمت ویلیام برانهام، یکی از مضحکترین سخنانی است که تا کنون زاییده شده است. به هیچ وجه!
ایلیای ملاّکی باب 4 دقیقاً و قطعاً به خود ایلیای نبی اشاره میکند. که در هفت سال پایانی روز ششم از خلقت خداوند به زمین باز میگردد و این هیچ ربطی به گفتة کلیساهای فرقهای که میپندارند منظور یحیی تعمید دهنده است، و نیز به کلیساهای پیغامی که میپندارند منظور به برادر ویلیام برانهام است ندارد. هر دو گروه در اشتباه هستند.
فرقههای بسیاری به وجود آمدند و انحرافات بسیاری در کلیساها شکل گرفت امّا به طور قطع ایلیای ملاّکی در باب 4 منظور کلام خود ایلیای نبیِ عهد عتیق است. حال، آیا کسان دیگری هم هستند که دارای روحیهای ایلیا گونه باشند؟ قطعاً بله، لاجرم در کتب نوشته نشده. کتب تا سال 95 میلادی مکتوب گردیده، و با مکاشفۀ عیسی مسیح بسته شده، امّا تاریخ کلیسا پر است از مردانی که با روحیهای ایلیا گونه بدون ترس و با قوّات عظیم، هر زمان که کلیسا به بیراه و شرک و فرقهگرایی رفته، و آیینهای بت پرستانه و مشرکانه را وارد کلیسا نمودهاند، جنگیده و سعی نمودند تا کلام خدا را در جای درست خود قرار دهند.
به تمام چنین مردان خدایی که مانند ایلیا شجاعانه با هر ناراستی جنگیدند و جانشان را حتّی نثار کردند تا کلام و ارادة خدا را برافرازند، میتوان گفت که دارای روحیهای ایلیا گونه بودند.