کتاب “سرگذشت انسان” تنها مرجع جامع و کاملی است که تا کنون در خصوص شناخت مسیحیّت، برای تمام مردم دنیا، در هر باوری که هستند نوشته شده. این کتاب به دو اتّفاق بسیار بزرگ در زندگی نسل بشر که باعث دگرگونی بنیادی گردیده می‌پردازد، وقایعی که اکثر مردم دنیا، حتّی بسیاری از کسانی که مدّعی هستند مسیحی می‌باشند نیز از آن بی‌خبرند. دانستن این وقایع زندگی هر جویای حقیقتی را کاملاً زیرو رو می‌کند. شنیدن و درک موضوع پیغام نجات آن چنان برای هر کس ضروری و حیاتی است که در 2000 سال اخیر بسیاری برای گفتن آن با عنوان مبشّرین و واعظین در عرصۀ دنیا برانگیخته شدند. مطالعه و تعمّق در این کتاب، به هر انسان جویای حقیقتی توصیه می‌شود.

کتاب “جنبش اعصار کلیسا” همچون سفری پرماجرا در دل بخشی از تاریخ کلیسا است که شما را به عمق سایه‌ها و فروغهای جنبشهای مرتبط با تقسیم بندی اعصار کلیسا می‌برد. این اثر همچون نقشه‌ای کهن، مسیر پر پیچ و تاب تفکّراتی که منجر به زایش ایدۀ تقسیم بندی اعصار کلیسا به هفت دوره زمانی متمایز شده است را با دقّت و وسواس ترسیم می‌کند. با هر صفحه‌ای که می‌خوانید، خود را در میان آن جریانات فکری خواهید یافت که ریشه‌های تاریخی این ایده‌ها را روشن می‌سازد، و شما را به چالشی هیجان‌ انگیز دعوت می‌کند تا باورهای راسخ خود در این زمینه، محک بزنید.

مطالعه این اثر به شدّت برای کسانی که خود را از پیروان پیغام فرشته دوره هفتم کلیسا یعنی فرشته کلیسای لائودکیه می‌دانند، توصیه می‌شود؛ چرا که پرده از حقایق تلخ تاریخی در این خصوص برمی‌دارد و این فرصت را ایجاد می‌کند تا ریشه باورهای خود را به طور دقیق‌تر بشناسند و با دیدی شفاف به آنها بنگرند. آگاهی از تاریخ حقیقی”جنبش اعصار کلیسا”برای شما همچون کلیدی است که دروازه واقعیّت را به رویتان می‌گشاید.

«بلای آخر در مصر»

( بخش اوّل )

 

بلای آخر در مصر که باعث آزادی قوم اسرائیل از مصریان شد، چه بود؟

 

خدا عهد خود را با اسحاق که فرزند ابراهیم بود برقرار کرد. و اسحاق نیز صاحب فرزندی به نام یعقوب شد یعقوب نیز صاحب دوازده فرزند شده که دوازده سبط اسرائیل یا بنی‌اسرائیل خوانده می‌شوند. امّا این که چرا قوم یعقوب و دوازه سبط او، بنی‌اسرائیل نامیده شدند، به واقعه‌ای مربوط می‌شود که در کتاب پیدایش باب 35 مکتوب شده که خدا مستقیماً یعقوب را برکت می‌دهد و نامش را به اسرائیل تغییر می‌دهد: «9و خدا بار ديگر بر يعقوب ظاهر شد، وقتي كه از فدّان آرام آمد، و او را بركت داد. و خدا به وي گفت: نام تو يعقوب است امّا بعد از اين نام تو يعقوب خوانده نشود، بلكه نام تو اسرائيل خواهد بود.» از آن پس نام یعقوب، اسرائيل و نسل او نیز بنی‌اسرائیل خوانده شدند.

یعقوب دارای دوازده فرزند شد که نام یکی از فرزندانش یوسف بود. یعقوب او را بسیار دوست می‌داشت. بدین جهت برادرانش بر یوسف حسادت می‌ورزیدند تا این که تصمیم می‌گیرند یوسف را به چاهی بیاندازند. زمانی که یوسف توسّط برادرانش به چاه انداخته شد. توسّط تجّار مدیانی از چاه بیرون کشیده می‌شود و به اسماعیلیان به بیست پاره نقره فروخته می‌شود.

زمانی که یوسف به مصر رفت، فرعونِ مصر او را در بالاترین منصب قرار داد. «41و فرعون‌ به‌ یوسف‌ گفت‌: بدان‌ که‌ تو را بر تمامی‌ زمین‌ مصر گماشتم‌.42و فرعون‌ انگشتر خود را از دست‌ خویش‌ بیرون‌ کرده‌، آن‌ را بر دست‌ یوسف‌ گذاشت‌، و او را به‌ کتان‌ نازک‌ آراسته‌ کرد، و طوقی‌ زرّین‌ بر گردنش‌ انداخت‌.43و او را بر ارّابۀ دوّمین‌ خود سوار کرد، و پیش‌ رویش‌ ندا می‌کردند که‌”زانو زنید!”پس‌ او را بر تمامی‌ زمین‌ مصر برگماشت‌.44و فرعون‌ به‌ یوسف‌ گفت‌: من‌ فرعون‌ هستم‌، و بدون‌ تو هیچ کس‌ دست‌ یا پای‌ خود را در کل‌ ارض‌ مصر بلند نکند» ( کتاب پیدایش باب 41 ).

و امّا قحطی تمام مصر و اطراف آن را فرا گرفت که این شامل کنعان مکانی که قوم اسرائیل در آن ساکن بودند نیز شد، آنگاه زمانی که یعقوب فهمید غلّه در مصر یافت می‌شود تصمیم می‌گیرد با تمامی خانواده‌اش به سرزمین مصر کوچ کند و در آن جا یوسف را ملاقات می‌کنند و چون یوسف برای فرعون آن زمان بسیار عزیز بود، فرعون زمینی به نام جوشن را به اسرائیل می‌دهد تا در آن زندگی کنند.

امّا بعد از سالهای زیاد، زمانی که یوسف و یعقوب و فرعون مصر می‌میرند و فرعون دیگری روی کار می‌آید او به تمامی اسرائیلی‌ها سخت گرفته و آنها را به کارهای دشوار ذلیل می‌ساخت. زمانی که یعقوب و تمامی نسل او بر زمین مصر ساکن شدند 70 نفر بودند امّا آنها بسیار زیاد شده بودند زیرا خدا وعدۀ خود را با ابراهیم حفظ کرده بود و همان گونه که وعده داده بود که عهد خود را با اسحاق و نسل او استوار خواهم ساخت. بر حسب وعدۀ خدا نسل اسحاق مانند ریگها‌ی دریا و ستارگان آسمان در حال بزرگ شدن بود.

بعد از مرگ فرعونِ مصر، فرعون دیگری روی کار آمد که یوسف را نمی‌شناخت و دستور ذلیل کردن قوم و حتّی دستور قتل عام تمامی نوزدان پسر را داد. امّا از خاندان لاوی زنی حامله شد و پسري زایید و چون آن کودک بسیار زیبا بود، او را سه ماه از دست مصریان پنهان نمود و چون نتوانست او را ديگر پنهان کند، تابوتي از ني برايش ساخت و اطراف آن را با قیر پوشاند و آن کودک را در آن نهاد، و آن را در نيزار به كنار نهر گذاشت. در آن زمان دختر فرعون جهت شستشو به داخل نهر فرود آمده بود تابوت را دیده، و متوجّه شد که این نوزاد از خاندان اسرائیل می‌باشد. پس او را به داخل قصر برده و نام او را موسي نهاد زيرا گفت: او را از آب كشيدم.

موسی در کاخ فرعون زندگی نمود و واقع شد در آن ايّام كه چون موسي بزرگ شد، جهت دیدن برادران خود یعنی قوم بنی‌اسرائیل رفت، و كارهاي دشواری که مصریان از آنها می‌کشیدند را مشاهده نمود. در آن هنگام شخصي مصري را ديد كه یک عبراني را مورد آزار قرار داده و تازیانه مي‌زند. پس چون در آن اطراف کسی را ندید، آن مصري را كشت، و او را در ريگ پنهان ساخت.

امّا روز ديگر وقتی باز از قصر بيرون آمد، دید كه ناگاه دو مرد عبراني ( اسرائیلی) با هم در حال منازعه هستند، پس به ظالم گفت: چرا برادر خود را میزنی، که آن مرد پاسخ داد که چه کسی تو را حاکم ساخته آیا می‌خواهی مرا بکشی چنان که آن مصری را کشتی. پس موسی ترسید و گفت: یقیناً این کار من شیوع یافته.

 زمانی که این ماجرا به گوش فرعون رسید او قصد قتل موسی را کرد امّا موسی از حضور فرعون فرار کرد و به سمت بیابان در زمین مدیان رفت. و در آن زمان با دختر کاهن مدیان ازدواج نمود و واقع شد بعد از ايّام بسيار كه پادشاه مصر مرد، و بني‌اسرائيل به سبب بندگي و کارهای سختی که می‌کردند در نزد خدا آه كشيدن و استغاثه كردند، نالۀ ايشان به سبب بندگي، به نزد خدا رسید و خدا نالۀ ايشان را شنيد، و خدا عهد خود را با ابراهيم و اسحاق و يعقوب به ياد آورد. و خدا بر بني‌اسرائيل باری دیگر نظر كرد.

در آن زمان موسی گلّه‌داری می‌کرد و گلّۀ پدرزن خود يترون، كاهن مديان را شباني مي‌كرد، و در روزی که گلّه را به سمت صحرا برد، فرشتۀ خداوند را در بوتۀ آتش ملاقات می‌کند. موسی دید بوته مشتعل به آتش است امّا نمی‌سوزد پس نزدیک بوته شده که ببیند بوته چرا سوخته نمی‌شود که آنگاه خدا از بوتۀ آتش موسی را ندا داد و خود را معرّفی نمود که من هستم خدای پدرت ابراهیم، اسحاق، و خدای یعقوب.

خدا به موسی از میان آتش سخن گفت که: «هر آينه مصيبت قوم خود را كه در مصرند ديدم، و استغاثۀ ايشان را از دست سركاران ايشان شنيدم، زيرا غمهاي ايشان را مي‌دانم. و خدا این چنین به موسی گفت پس اكنون بيا تا تو را نزد فرعون بفرستم، و قوم من، بني‌اسرائيل را از مصر بيرون آوري.» موسي به خدا گفت: «من كيستم كه نزد فرعون بروم، و بني‌اسرائيل را از مصر بيرون آورم؟»

و در انتها خدا به او دو معجزه و نشانه می‌دهد. موسی به نزد قوم اسرائیل می‌رود و خود را معرّفی می‌کند که او را خدای ابراهیم، اسحاق و یعقوب به جهت خلاصی قوم اسرائیل از دست مصریان فرستاده است و سپس موسی و چند تن از مشایخ اسرائیل به نزد فرعون رفته و از او درخواست می‌کنند که قوم اسرائیل را رها کنند امّا فرعون دلش سخت شده و به آنها اجازه خروج نمی‌دهد و موسی هر بار با معجزه‌ای به نزد فرعون رفته امّا فرعون دلش سخت می‌شد و اجازه خروج به آنها نمی‌داد.

خدا به موسی گفته بود که چهل بلا بر مصریان وارد می‌شود که در انتها و در بلای آخر باعث آزادی قوم اسرائیل می‌گردد. از جملۀ این بلاها به نام بلای خون، بلای وزغها، بلای پشه‌ها ، بلای مگسها، بلا بر مواشی، بلای تگرگ، بلای ملخها، بلای تاریکی و … و در انتها، بلای آخر، بلای نخست‌زادگان بود که اتّفاق می‌افتد به عنوان مثال به چند نمونه از بلاها در زیر اشاره می‌کنیم.

بلاي‌ پشه‌ها:

«16و خداوند به‌ موسی‌ گفت‌: به‌ هارون‌ بگو که‌ عصای‌ خود را دراز کن‌ و غبار زمین‌ را بزن‌ تا در تمامی‌ زمین‌ مصر پشه‌ها بشود.17پس‌ چنین‌ کردند و هارون‌ دست‌ خود را با عصای‌ خویش‌ دراز کرد و غبار زمین‌ را زد و پشه‌ها بر انسان‌ و بهایم‌ پدید آمد زیرا که‌ تمامی‌ غبار زمین‌ در کل ارض‌ مصر پشه‌ها گردید،18و جادوگران‌ به‌ افسونهای‌ خود چنین‌ کردند تا پشه‌ها بیرون‌ آورَند امّا نتوانستند و پشه‌ها بر انسان‌ و بهایم‌ پدید شد.19و جادوگران‌ به‌ فرعون‌ گفتند: این‌ انگشت‌ خدا است‌. امّا فرعون‌ را دل‌ سخت‌ شد که‌ بدیشان‌ گوش‌ نگرفت‌، چنان که‌ خداوند گفته‌ بود» ( کتاب خروج باب 8 ).

بلای تاریکی:

«21و خداوند به‌ موسی‌ گفت‌: دست‌ خود را به‌ سوی‌ برافراشت‌ آسمان‌ برافراز، تا تاریکی‌ای‌ بر زمین‌ مصر پدید آید، تاریکی‌ای‌ که‌ بتوان‌ احساس‌ کرد.22پس‌ موسی‌ دست‌ خود را به‌ سوی‌ آسمان‌ ، و تاریکی غلیظ‌ تا سه‌ روز در تمامی‌ زمین‌ مصر پدید آمد23و یک دیگر را نمی‌دیدند. و تا سه‌ روز کسی‌ از جای‌ خود برنخاست‌، لیکن‌ برای‌ جمیع‌ بنی‌اسرائیل‌ در مسکنهای‌ ایشان‌ روشنایی‌ بود.24و فرعون‌ موسی‌ را خوانده‌، گفت‌: بروید خداوند را عبادت‌ کنید، فقط‌ گلّه‌ها و رمّه‌های‌ شما بماند، اطفال‌ شما نیز با شما بروند.25موسی‌ گفت‌: ذبایح‌ و قربانیهای‌ سوختنی‌ نیز می‌باید به‌ دست‌ ما بدهی‌، تا نزد یهوه‌، خدای‌ خود بگذرانیم‌.26مواشی‌ ما نیز با ما خواهد آمد، یک‌ سُمی‌ باقی‌ نخواهد ماند زیرا که‌ از اینها برای‌ عبادت‌ یهوه‌، خدای‌ خود می‌باید گرفت‌، و تا بدان جا نرسیم‌، نخواهیم‌ دانست‌ به‌ چه‌ چیز خداوند را عبادت‌ کنیم‌.27و خداوند، دل‌ فرعون‌ را سخت‌ گردانید که‌ از رهایی‌ دادن‌ ایشان‌ اِبا نمود.28پس‌ فرعون‌ وی‌ را گفت‌: از حضور من‌ برو! و با حذر باش‌ که‌ روی‌ مرا دیگر نبینی‌، زیرا در روزی‌ که‌ مرا ببینی‌ خواهی‌ مرد.29موسی‌ گفت‌: نیکو گفتی‌، روی‌ تو را دیگر نخواهم‌ دید» ( کتاب خروج باب 10 ).

برای مطالعۀ بیشتر این بلاها به کتاب خروج، دوّمین کتاب از تورات، بابهای 7 الی 12 مراجعه شود.

ادامه دارد …

علاقمندان می‌توانند برای مشاوره با خادمین کلیسا، و طرح پرسشهای تعلیمی خود، با ما در ارتباط باشند.